اشعار حسین - 9
ساده دل
دل ساده
برگرد و در ازای يک حبه کشک سياه شور
گنجشک ها را
از دور و بر شلتوک ها کيش کن
که قند شهر
دروغی بيش نبوده است
حسين پناهی
ادامه مطلب
فرهنگی . اجتماعی . هنری
ساده دل
دل ساده
برگرد و در ازای يک حبه کشک سياه شور
گنجشک ها را
از دور و بر شلتوک ها کيش کن
که قند شهر
دروغی بيش نبوده است
حسين پناهی
سرودی برای مادران
پشت ديوار لحظه ها هميشه کسی می نالد
چه کسی او؟
زنی است در دوردست های دور
زنی شبيه مادرم
زنی با لباس سياه
که بر رويشان
شکوفه های سفيد کوچک نشسته است
رفتم و وارت ديدم چل ورات
چل وار کهنت وبردس بهارت
پشت ديوار لحظه ها هميشه کسی می نالد
و اين بار زنی بهياد سالهای دور
سالهی گمم
سالهايی که در کدورت گذشت
پير و فراموش گشته اند
می نالد کودکی اش را
ديروز را
ديروز در غبار را
او کوچک بود و شاد
با پيراهنی به رنگ گلهای وحشی
سبز و سرخ
و همراه او مادرش
زنی با لباس های سياه که بر رويشان شکوفه های سفيد کوچک نشسته
بود
زير همين بلوط پير
باد زورش به پر عقاب نمی رسيد
ياد می آورد افسانه های مادرش را
مادر
اين همه درخت از کجا آمده اند ؟
هر درخت اين کوهسار
شبی که من و نازی با هم مرديم
نازی : پنجره راببند و بيا تابا هم بميريم عزيزم
من : نازی بيا
نازی : می خوای بگی تو عمق شب يه سگ سياه هست
که فکر می کنه و راز رنگ گل ها رو می دونه ؟
من: نه می خوام برات قسم بخورم که او پرندگان سفيد سروده ی يه آدمند
نگاه کن
نازی : يه سايه نشسته تو ساحل
من : منتظر ابلاغه تا آدما را به يه سرود دستجمعی دعوت کنه
نازی : غول انتزاع است. آره ؟
من : نه ديگه ! پيامبر سنگی آوازه ! نيگاش کن
نازی : زنش می گفت ذله شديم از دست درختا
راه می رن و شاخ و برگشونو می خوان
من : خب حق دارند البته اون هم به اونا حق داره
نازی : خوب بخره مگه تابوت قيمتش چنده ؟
من : بوشو چيکار کنه پيرمرد ؟
بايد که بوی تازه چوب بده يا نه ؟
نازی : ديوونه ست؟.
من : شده ‚ می گن تو جشن تولدش ديوونه شدهسرمون تاق می خورد به در ؟
پامون می گرفت به سنگ
از کجا می دونستيم بوته ای که زير پامون له می شه
کلم يا گل سرخ ؟
هندسه تو زندگی کندوی زنبور چشم آدمه
من : درک زيبايی ‚ درکی زيباست
سبزی سرو فقط يک سين از البای نهاد بشری
خرمت رنگ گل از رگ گلی گم گشته است
عطر گل خاطره عطر کسی است که نمی دانيم کيست
می ايد يا رفته است ؟
چشم با ديدن رودونه جاری نمی شه
بازی زلف دل و دست نسيم افسونه
نمی گنجه کهکشون در چمدون حيرت
آدمی حسرت سرگردونه
ناظر هلهله باد و علف
هيجانی ست بشر
در تلاش روشن باله ماهی با آب
بال پرنده با باد
برگ درخت با باران
پيچش نور در آتش
آدمی صندلی سالن مرگ خودشه
چشمهاشو می بخشه تا بفهمه که دريا آبی است
دلشو می بخشه تا نگاه ساده آهو را درک بکنه
سردمه
مثل پايان زمين
شب و نازی ‚ من و تب
من : همه چی از ياد آدم می ره
مگه يادش که هميشه يادشه
يادمه قبل از سوال
کبوتر با پای من راه می رفت
جيرجيرک با گلوی من می خوند
شاپرک با پر من پر می زد
سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد
سبز بودم درشب رويش گلبرگ پياز
هاله بودم در صبح گرد چتر گل ياس
گيج می رفت سرم در تکاپوی سر گيج عقاب
نور بودم در روز
سايه بودم در شب
بيکرانه است دريا
کوچيکه قايق من
های ... آهای
تو کجايی نازی
عشق بی عاشق من
سردمه
مثل يک قايق يخ کرده روی درياچه يخ ‚ يخ کردم
عين آغاز زمين
نازی : زمين ؟
مرداد
ما بدهکاريم
به کسانی که صميمانه ز ما پرسيدند
معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتيم
چونکه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است
حسين پناهی
پروانه ها
حق با تو بود
می بايست می خوابيدم
اما چيزی خوابم را آشفته کرده است
در دو ظاقچه رو به رويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام
با آن گيس های سياه و روز پريشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی ايد ؟
کاش تنها نبودی
آن وقت که می تواستيم به اين موضوع و موضوعات ديگر اينقدر بلند بلند
بخنديم تا همسايه هامان از خواب بيدار شوند
می دانی ؟
دل خوش
جا مانده است
چيزی جايی
که هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد کرد
نه موهای سياه و
نه دندانهای سفيد
حسين پناهی
اولين و آخرين
خورشيد جاودانه می درخشد در مدار خويش
مانيم که يا جای پای خود می نهيم و غروب می کنيم
هر پسين
اين روشنای خاطر آشوب در افق های تاريک دوردست
نگاه ساده فريب کيست که همراه با زمين
مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟
ای راز
ای رمز
ای همه روزهای عمر مرا اولين و آخرين
حسين پناهی
بيکرانه
در انتهای هر سفر
در ايينه
دار و ندار خويش را مرور می کنم
اين خک تيره اين زيمن
پايوش پای خسته ام
اين سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرين سفر
در ايينه به حز دو بيکرانه کران
به جز زمين و آسمان
چيزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
نديده ای مرا ؟
حسین در سال 1368 چند نمايشنامه تلويزيوني نوشت که در شبكه اول سيما به شكل تله تئاتر تهيه شد. مشهورترين اين نمايشنامه ها دو مرغابي در مه نام داشت که درواقع به نوعي زندگينامه شخصي خود پناهي بود و از آن پس پناهي در اکثر نقش ها به سنتي که با اين اثر بنيان گذاشته بود يعني به نمايش گذاشتن زندگي شخصي اش، وفادار ماند.
در سال 1369 با اين نگاه تازه به نقش آفريني سينمايي، مسعود جعفري جوزاني فيلمنامه اي براساس زندگي واقعي حسين که سایه خیال نام داشت ساخت. پناهي در اين فيلم با بازي جذابش در مرز ميان خيال و واقعيت حرکت کرد و با « سايه خيال » پناهي نوشت که در واقع نيمه ديگر شخصيت خودش بود نمايشي از دنياي دروني خود به خلق شخصيتي خيالي به نام غلومي .